|
اولین وبلاگ طرفداران معین |
|
|
|
|
از فراز آسمان
فریادی از روی جسارت
بر سر "فردا" زدم
بانگ آمد از زبان باد
کای کوچکتر از قطره
چه نجوا می کنی؟!
پا به روی قله کوهی نهادم
تا صدایم را به خوبی بشنود
"فردا"...
دوباره از سر بی چارگی
بانگی به رغم خود بلند اما پر از درد از صمیم قلب پر دردم
بر آوردم به "فردا"...
لحظه ای ساکت شدم
برف آهسته به من می گفت:
آنقدر آرام گفتی
که منم حتی که زیر پای تو نقشی ز پایت می زنم
نشنیدمش...!
کوچکی تو،
کوه جای بانگ مردان بزرگ و قابل است!
آمدم پایین تر از کوه و به شاخ لخت کاجی
دست خودآویختم...
بلکه "فردا" بشنود فریاد من
از ته دل باز هم گفتم به فردا
با تمام قدرتم در حنجره فریاد وار
آخر چرا من؟ من چرا؟
برگی از موج صدایم کنده شد،
برگ زردی
که رقصی را در این دوران مرگش
او فقط یک بار و بس
فهمید و با آرامشی دیوانه وار افتاد و
با کفش زمخت عابری له شد...
با زبان بی زبانش گفت
این فریاد تو تنها برایم مثل یک آواز بود!
با خودم گفتم که اینجا هم صدایم را نشد تا بشنود
"فردا"
پایین تر از اینجاست جایم
باز باید رفت.
بر سر بامی قدم ها را نهادم
تا تمام مردم شهر و تمام کوکانش این صدا را بشنوند... و
باز هم بانگی زدم:
فردا چرا من؟هان چرا من؟ هان چرا؟
مردم شهر من اما
لحظه ای را رو به سوی صورتم کردند و
با لحنی پر از تحقیر خندیدند و
گفتند:"این چرا دیوانه شد؟"
تنها تر از تنها درون خانه ام رفتم
به دیوار اتاقم تکیه دادم
با خودم گفتم:
چرا "فردا"؟ همین امروز را می خواهم و خندیدم از روی جهالت!
ناگهان رعدی ز ابر آسمان آمد به سویم
گفت ای فرزند آدم...
کل راهت را
درست و بی خطا رفتی به سوی روحت اما
نا امیدی را چرا سرمشق راهت می کنی؟
"فردا" درون قلب تو مفهوم پیدا می کند.
بانگ "هی" را بر سر قلبت بزن.
گوش خود بستم
که دیگر نشنوم
چون"هی" زدن بر قلب و راهی را نشانش دادن از
فتح تمام آسمان ها و زمین و کوه و کاج و بام و دیوار و خودم
دشوار تر بود و نمی شد
دیروز را بیدار کرد...
سلام
به وبلاگ خوش اومدی
منتظرت بودم
![]()
![]()
![]()
عشق حقيقي بي دليل است و از قلب سرچشمه مي گيرد. هرگز به دنبال تأييد عشق بامعيارهاي ذهني نباش. ذهن فقط به درد زندگي در دنيا مي خورد. اگر بخواهي مي تواني به توانايي ها و امكانات فردي كه دوستش داري فكر كني اما در اين صورت تو براي زندگي آينده به دنبال شرايط بوده اي. عشق فراتر از اينهاست. فراتر از معيارهاي ذهني است. عشق از جاذبه هاي بدني هم فراتر است نزديكي عشق فاصله هاي زماني و مكاني را درهم مي شكند چون مرز عشق از زمان و مكان فراتر است.
تو از طريق قلبت با قلب ديگري ارتباط مي گيري... اين رابطه كلامي نيست به حرف در نمي آيد و با هيچ معيار ذهني قياس نمي شود. از قلب عشق و اعتماد زاده مي شود. ذهن هميشه ترديد دارد در حاليكه عشق كاملاً اعتماد مي كند. عشق از بدن چهارم مي آيد بنابراين با معيارهاي بدن هاي پايين تر قابل سنجش نيست و فقط به وسيلهء آنها به نحوي محدود حس مي شود.
شما وقتي كسي را دوست داريد تنها از حضورش شاد مي شويد و ديگر نيازي به هيچ چيز ديگري نداريد.
حالا به عنوان يك شاهد به فردي كه از عشق خود نسبت به او شك داريد فكر كنيد. تصور كنيد كه مقابل هم قرار گرفته ايد و شما به عنوان شاهد هم خود را مي بيني و هم او را. چه احساسي داريد؟ آيا ضربان قلبت تان تندتر شده؟ آيا حس مي كنيد امواج شادي بخش از سوي قلب او به سمت شما مي آيد؟ آيا حضور او برايتان نشاط آور است؟ چشمان خود را ببنديد و اين امواج را با تمام وجود بررسي كنيد. تنها عضوي كه مي تواند بگويد شما عاشقيد يا نه قلبتان است.
بیا تا با هم گل واژه عشق رو بخونیم...
نظرات شماست که به وبلاگ بها می دهد
از حضورتون یک دنیا ممنون